تله «اختلاف حداکثري»، سناريوي دشمن براي فرسايش پيروزي
قادر باستاني تبريزي
درحاليکه تجاوز ناجوانمردانه آمريکا و اسرائيل به کشورمان، پس از ناکامي در تحقق اهداف ميداني، به مرحلهاي از آتشبس شکننده رسيده است، شواهد موجود از يک جابهجايي معنادار در ماهيت تقابل حکايت دارد که نبرد سخت، جاي خود را به جنگي پيچيدهتر در ساحت «ادراکسازي»، «روايتپردازي» و «شکافافکني هدفمند» داده است. اين تغيير ميدان، نشانه بازتعريف ابزارهاي فشار ازسوي طرف مقابل در شرايط بنبست راهبردي است و اگر با هوشياري نهادي و انسجام نخبگاني، اين وضعيت مديريت نشود، ميتواند دستاوردهاي ميداني را فرسوده کرده و آنها را به يک آسيبپذيري راهبردي در داخل تبديل کند.
در جنگ 40 روزه، آمريکا و اسرائيل شکست بدي خوردند و اين واقعيت را نميتوان با هيچ عمليات رواني يا لفاظي سياسي دگرگون کرد. با اين حال، ورود به مرحله آتشبس به معناي پايان تقابل نيست، بلکه آغاز شکل تازهاي از آن است. در اين مرحله ترامپ ميکوشد با رفتارهاي قلدرمآبانه و اقدامات نمايشي، شکست راهبردي خود را جبران و تصوير مخدوششدهاش را بازسازي کند. هر ميزان که ايران در وضعيت فرسايشي کنوني متوقف بماند، عملاً به او فرصت بيشتري براي نزديک شدن به اين هدف داده است.
ترامپ تلاش ميکند، با خلق پيروزيهاي کوچک در حوزههايي مانند امنيت کشتيراني، هيمنه از دسترفته آمريکا را بازسازي نمايد؛ سناريويي که نبايد اجازه تحقق آن داده شود. اولويت راهبردي ما در اين مقطع، حفظ دستاوردها با «تثبيت هوشمندانه پيروزي» است. ايران تاکنون در ميدان سخت، توان مقاومت و تابآوري خود را به اثبات رسانده است، اما اينک لحظه بهرهگيري از عقلانيت راهبردي فرا رسيده است.
راهبرد مؤثر آن است که با انعطاف هدفمند، طرف مقابل به ميز مذاکره کشانده شود و وضعيت پُرهزينه «نه جنگ، نه صلح» به يک توافق پايدار و قابل اتکا تبديل گردد. تمرکز بر مسائل فرعي، خطر غفلت از اولويت اصلي را در پي دارد حال آنکه هيچ موضوعي به اندازه تثبيت اين شکست راهبردي آمريکا و فروريختن هيمنه آن در برابر ايران، ارزش و اهميت ندارد.
به همين خاطر، حدود دو هفته است که کمپين اختلاف حداکثري، با شدت ازسوي حاميان خارجي و برخي بازتابدهندگان داخلي آن دنبال ميشود. شواهد ارائهشده ازسوي طراحان اين کمپين نشان ميدهد که هدف، شکلدهي به يک ادراک خاص در ذهن مخاطب خارجي و حتي بخشي از افکار عمومي داخلي است. در چنين شرايطي، ضروري است همه جريانهاي سياسي، رسانهاي و نخبگاني با حساسيت بيشتري نسبت به هرگونه رفتار يا موضعي که ناخواسته در زمين دشمن بازي ميکند، هوشيار باشند.
اين کمپين، دستکم چهار هدف مشخص را دنبال ميکند. نخست، دامنزدن هدفمند به شکافهاي ادراکي در ايران براي جبران بنبست راهبردي آمريکا و خريد زمان جهت طراحي گام بعدي. دوم، سلب اعتبار از تيمهاي مذاکرهکننده ايران، با اين استدلال که فاقد قدرت و پشتوانه لازم هستند و دست آخر به توقف يا تضعيف روند مذاکرات ميانجامد. سوم، القاي وجود اختلاف و بحران در ساختار تصميمگيري کشور و ايجاد نوعي بنبست ذهني در تحليلگران خارجي. و چهارم، القاي سناريوي «پليس خوب و پليس بد» ازسوي ايران براي کاهش اثرگذاري تهديدهاي واقعي کشور در ذهن طرف آمريکايي.
در چنين بستري، «فروپاشي از درون» همچنان بهعنوان ارزانترين و مطلوبترين سناريوي دشمن باقي مانده است. تصور شومي که ازسوي برخي محافل غربي تقويت ميشود، اين است که زمان فروپاشي نزديک است و با چند اقدام هدفمند ميتوان آن را تسريع کرد. اگرچه برخي از اين طرحها، از جمله سناريوهاي تُندروانه، شکست خوردهاند، اما اصل هدف کنار گذاشته نشده و اکنون از مسير وانمود کردن وجود شکاف در ميان مسئولان و نخبگان دنبال ميشود و در صورت عدم مديريت، ممکن است به سطح جامعه نيز سرايت کند.
در اين ميان، يکي از نقاط حساس، نحوه مواجهه با جريانهايي است که در پوشش مخالفت با مذاکره، تصويري اغراقآميز از اختلاف در سطوح عالي تصميمگيري ارائه ميدهند. اين روند اگر مهار نشود، عملاً به تکميل پازل دشمن کمک خواهد کرد. بيگمان آنچه در 50 روز اخير در قالب حضور پُررنگ مردم در خيابان رقم خورد، نشانهاي روشن از زنده بودن سرمايه اجتماعي و ظرفيت بالاي همبستگي ملي در بزنگاههاي تاريخي است. اين ظرفيت وقتي در کنار توان نظامي، انسجام ملي و تحرک ديپلماتيک قرار ميگيرد، به يک قدرت مرکب و بازدارنده تبديل ميشود. اما بايد توجه داشت که سياست خارجي، ساحت محاسبات سنگين، معاهدات فني و پيامدهاي ديرپاست و در چنين ميداني، تقليل استراتژيهاي کلان به اظهارنظرهای احساسی، عقلانيت تصميمگيري را فرسوده ميکند و پيشبينيپذيري کشور را در نظام بينالملل مخدوش ميسازد. اين پديده، ميتواند به تضعيف همان قدرت ملي بينجامد که مردم براي پاسداري از آن، جانانه به ميدان آمدهاند.
مصلحت نظام و کشور ايجاب ميکند که با اتکا به عقلانيت راهبردي و پرهيز از هيجانزدگي، سياستمداران، با تدبير و انعطاف، کشور را از خطر يک ابرقدرت که قدرت شيطاني آن در دست صهيونيستها و افراد جنايتکار افتاده است، برهانند و بهسلامت عبور دهند.
اکنون بخشي از کنشگران سياسي، هرچند با نيت صادقانه و دلبستگي به نظام، اما بر پايه تحليلي نادقيق، مسئولان را به سازشکاري متهم کرده و بر تداوم جنگ تأکيد دارند، حال آنکه در سطح راهبردي، استمرار تنش بدون محاسبه عقلاني ميتواند دستاوردها را فرسوده کند. درکنار اين طيف، نشانههايي از جرياني نقابزده نيز ديده ميشود که با ظاهري مشابه و ادبياتي همسان، عملاً مسير هرگونه انعطاف تاکتيکي را مسدود ميکنند. اين جريان با افراطگرايي و حيثيتيسازي موضوعات، مرز ميان پايبندي به اصول و انسداد در تصميمگيري را مخدوش کرده و در صورت عدم مهار، هزينههاي راهبردي کشور را افزايش ميدهند.
در چنين شرايطي، آنچه ميتواند پيروزي بهدستآمده را تثبيت کند، افتادن در دام دوقطبيهاي فرسايشي نيست، بلکه تکيه بر «هوشمندي راهبردي» است که ضمن حفظ اصول، امکان مديريت تنش، بهرهبرداري از دستاوردها و حرکت بهسوي تثبيت يک صلح پايدار را فراهم ميکند.