عمار در قامتِ معيار براي امروزغلامرضا بني اسدي«عمارٌ مع الحق والحق مع عمار، يدور معه حيث دار».اين کل
عمار در قامتِ معيار براي امروزغلامرضا بني اسدي«عمارٌ مع الحق والحق مع عمار، يدور معه حيث دار».اين کلام راهنماي رسول خداست در تعريف يک شاخص. از همان روز، عمار ديگر تنها يک فرد نبود، به «شاخص» بدل شد. شاخصي که حضورش، معادلات را روشن ميکرد و غيبتش، ميدان را براي تحريف و فتنه ميگشود. او در صفين، نه فقط رزمنده سپاه اميرالمؤمنين(ع)، که سند زنده حقانيت آن جبهه بود. پيامبر(ص) خبر داده بود که «فئه باغيه» او را خواهد کشت. از همين رو، شهادت عمار بايد آخرين پرده ترديد را کنار ميزد و حقيقت را آشکار ميکرد. اما تاريخ، تنها ميدان رويارويي شمشيرها نيست. عرصه نبرد روايتها نيز هست. معاويه و عمروعاص، به جاي تسليم شدن در برابر حقيقت آشکار، جنگ رواني را به ميدان آوردند. آنچنان حقيقت را وارونه روايت کردند که قاتل را مقتول جلوه دادند و با مغالطهاي شگفت گفتند: «عمار را کسي کشت که او را به ميدان آورد.» اين، شايد يکي از نخستين نمونههاي سازمانيافته تحريف ادراکي و وارونهسازي حقيقت در تاريخ سياسي اسلام باشد، روشي که بعدها بارها و بارها در تاريخ قدرت تکرار شد. به جاي پاسخ به حقيقت، ذهنها هدف قرار گرفت و به جاي تغيير واقعيت، روايتها دستکاري شد. درس بزرگ صفين، همينجاست، اگرچه شاخص حق روشن باشد، اما هنگامي که جنگ شناختي، افکار عمومي را در محاصره بگيرد، امکان دارد حقيقت در ميدان، قرباني تحريف در روايت شود. اين، تجربهايست که براي همه دورانها هشداري ماندگار است. از همين منظر، بايد مراقب بود که عمار مصادره نشود. او ميراث يک جريان يا گروه نيست که هر کس بخواهد نامش را بر پرچم خود بنويسد و از اعتبارش سرمايه سياسي بسازد. عمار، معيار است، نه ابزار. شاخص است، نه شعار. او را پيامبر(ص) با ملاک «همراهي با حق» معرفي کرد، نه با انتساب به اشخاص، قبايل يا قدرتها. از همينجا راه بر «عمارنمايان» بسته ميشود، آنان که -بدون آنکه در تراز معيارهاي الهي باشند- ميکوشند خود را معيار حق و باطل معرفي کنند. گمان ميکنند تکرار يک نام، ميتواند برايشان سرمايهاي از مشروعيت بسازد و بلندترين صدا را مساوي با روشنترين حقيقت جا بزند. حال آنکه در منطق دين، نامها اعتبار خود را از معيارها ميگيرند، نه معيارها از نامها. اميرالمؤمنين علي(ع) اين حقيقت را با جملهاي جاودانه صورتبندي کرد: «إنَّ الحقَّ والباطلَ لا يُعرَفانِ بأقدارِ الرجالِ، اعرفِ الحقَّ تعرفْ أهلَه، واعرفِ الباطلَ تعرفْ أهلَه.حق و باطل با اندازه و جايگاه اشخاص شناخته نميشوند. حق را بشناس تا اهلش را بشناسي و باطل را بشناس تا اهلش را بازشناسي.»اين سخن، امروز بيش از هر زمان ديگري اهميت راهبردي دارد. در روزگاري که ميدان نبرد، بيش از آنکه در جغرافيا باشد، در ذهن و ادراک انسانهاست، در عصري که شبکههاي رسانهاي، اتاقهاي عمليات شناختي و ماشينهاي توليد روايت، ميتوانند با تکرار، تحريف را به جاي واقعيت بنشانند، بازگشت به «شاخصها» ضرورتي تمدني است. جامعهاي که معيار را با چهرهها عوض کند، دير يا زود اسير شخصيتسازي، قهرمانپردازيهاي کاذب و بتهاي رسانهاي خواهد شد. تجربه گذشته، آينده را روشن ميکند. اگر صفين را فقط يک واقعه تاريخي بدانيم، از بزرگترين درس آن محروم ماندهايم. صفين، الگويي است براي اينکه چگونه حق ميتواند روشن باشد اما روايت آن غبارآلود شود. چگونه شاخص ميتواند حاضر باشد اما افکار عمومي، اسير عمليات رواني گردد. آينده نيز از همين قاعده پيروي خواهد کرد. هر اندازه فناوريهاي ارتباطي پيشرفتهتر شوند، ارزش معيارهاي ثابت بيشتر خواهد شد و هرچه ميدان جنگ شناختي گستردهتر شود، نياز به «عمارشناسي» عميقتر خواهد بود. از اين رو، جامعه فردا به فهم معيارهاي عمار نيازمند است نه عمارنماها. جامعه بايدبتواند بااين فهم اشخاص را با حق بسنجد، نه حق را با اشخاص. تنها در اين صورت است که نه نامها جاي حقيقت را ميگيرند و نه صاحبان قدرت ميتوانند با مهندسي روايت، جاي شاخصها را اشغال کنند. عمار، همچنان زنده است در هيئت يک معيار جاودانه. هر جا که حق، ملاک سنجش انسانها باشد، عمار حضور دارد. هر جا که انسانها بخواهند خود را جاي معيار بنشانند، راه عمار از آنان جداست....