هدف تفرقه در تاريخ مشروطه، منعزل کردن اسلام بودبهرهاي از کلام امام خميني به مناسبت سالروز شهادت آي
هدف تفرقه در تاريخ مشروطه، منعزل کردن اسلام بودبهرهاي از کلام امام خميني به مناسبت سالروز شهادت آيتالله شيخ فضلالله نورياشارهفردا يازدهم مردادماه، سالروز شهادت آيتالله شيخ فضلالله نوري، يکي از رهبران نهضت مشروطه است، نهضتي که متأسفانه در مدت زمان کوتاهي به انحراف کشيده شد و تلاشهاي مردم و علماي اسلام را نافرجام گذاشت. مظفرالدين شاه قاجار در پي قيام و نهضت عمومي مردم به رهبري روحانيت در 14 مرداد 1285 شمسي ناچار به امضاي فرمان مشروطيت شد و با اين امضا خواسته انقلابيون را که خواهان مشارکت مردم در حکومت و اجراي احکام اسلام بودند، پذيرفت. اما اين موفقيت در اندک زماني با خيانت برخي روشنفکرنمايان و خودفروختگان به فرهنگ غرب به انحراف کشيده شد. هنگامي که اولين نشانههاي انحراف در نهضت مشروطه آشکار شد، تنها عدهاي معدود اين نشانهها را دريافتند و براي حفاظت از نهضت مردم و خونهايي که پاي آن ريخته شده بود به پا خاستند که در رأس آنان آيتالله حاج شيخ فضلالله نوري بود. شيخ شهيد که با تمام وجود در برابر اين انحراف ايستاد، عاقبت جان عزيز خود را تقديم کرد. امام خميني رضوانالله تعالي عليه، درباره علل انحراف در نهضت مشروطيت و مسائلي که موجب شهادت مظلومانه آيتالله شيخ فضلالله نوري گرديد، نکات و تحليلهاي ويژهاي دارند که گزيدهاي از اين نکات را تقديم خوانندگان گرامي روزنامه مينمائيم.***... در مشروطه ديدند که يک ملّا يا چند ملّا در نجف و چند معمَّم و ملّا در تهران اساس استبداد و حکومت خود کامهاي که در آن وقت بود آن را به هم زدند و مشروطه را مستقر کردند. و در اين مسائل آنهايي که مخالف هم بودند از پا ننشستند. آنها هم فعاليت خودشان را ميکردند، که حالا بخواهيم همه را بگوييم طولاني است. لکن راجع به همين مشروطه و اينکه مرحوم شيخ فضلالله - شيخ فضلالله نوري - که معتقد به مشروطه مشروعه بود، او در دادگاهي که به رياست يک روحاني تشکيل شد به اعدام محکوم و بهدار آويخته شد. رحمهالله، ايستاد که مشروطه بايد مشروعه باشد، بايد قوانين موافق اسلام باشد. در همان وقت که ايشان اين امر را فرمود، و مُتمِّم قانون اساسي هم از کوشش ايشان بود، مخالفين، خارجيها که يک همچو قدرتي را در روحانيت ميديدند، کاري کردند در ايران که شيخ فضلالله مجاهد مجتهدِ داراي مقامات عاليه را، يک دادگاه درست کردند، و يک نفر منحرف، روحاني نما، او را محاکمه کرد و در ميدان توپخانه، شيخ فضلالله را در حضور جمعيت بهدار کشيدند. (صحيفه امام، ج13، ص358)دوران مشروطه را که همه آقايان شنيدهاند يک عدهاي که نميخواستند که در اين کشور اسلام قوه داشته باشد و آنها دنبال اين بودند که اينجا را يا به نحوي طرف خودشان بکشانند، آنها جوسازي کردند به طوري که مثل مرحوم آقا شيخ فضلالله که آن وقت يک آدم شاخصي در ايران بود و مورد قبول بود همچون جوسازي کردند که در ميدان علني ايشان را بهدار زدند و پاي آن هم کف زدند و اين نقشهاي بود براي اينکه اسلام را منعزل کنند و کردند و از آن به بعد ديگر نتوانست مشروطه يک مشروطهاي باشد که علماي نجف ميخواستند، حتي قضيه مرحوم آقا شيخ فضلالله را در نجف هم يک جور بدي منعکس کردند، که آنجا هم صدايي از آن در نيامد. اين جوي که ساختند در ايران و در ساير جاها، اين جو اسباب اين شد که آقا شيخ فضلالله را با دست بعضي از روحانيون خود ايران محکوم کردند و بعد او را آوردند و در وسط ميدان و بهدار کشيدند و پاي آن هم ايستادند کف زدند و شکست دادند اسلام را در آن وقت و مردم غفلت داشتند از اين عمل، حتي علما هم غفلت داشتند. (همان، ج18، ص181)تاريخ يک درس عبرت است براي ما. شما وقتي که تاريخ مشروطيت را بخوانيد ميبينيد که در مشروطه بعد از اينکه ابتدا پيش رفت، دستهايي آمد و تمام مردم ايران را به دو طبقه تقسيم بندي کرد. نه ايران تنها، از روحانيون بزرگ نجف يک دسته طرفدار مشروطيت، يک دسته دشمن مشروطه، علماي خود ايران يک دسته طرفدار مشروطه، يک دسته مخالف مشروطه. اهل منبر يک دسته بر ضد مشروطه صحبت ميکردند، يک دسته بر ضد استبداد. در هر خانهاي دو تا برادر اگر بودند، مثلا در بسياري از جاها اين مشروطهاي بود، آن مستبد. و اين يک نقشهاي بود که نقشه هم تأثير کرد و نگذاشت که مشروطه به آن طوري که علماء بزرگ طرحش را ريخته بودند، عملي بشود. به آنجا رساندند که آنهايي که مشروطه خواه بودند به دست يک عده کوبيده شدند. تا آنجا که مثل مرحوم "حاج شيخ فضلالله نوري" در ايران براي خاطر اينکه ميگفت بايد "مشروطه مشروعه" باشد و آن مشروطهاي که از غرب و شرق به ما برسد قبول نداريم، در همين تهران بهدار زدند و مردم هم پاي او رقصيدند يا کف زدند. در مشروطه در عين حالي که ابتدائش نبود اين مسائل، لکن آنهايي که ميديدند که از مشروطه ضربه ميبينند، منافعشان از بين ميرود - نميگذارد - قانون اساسي، که موافق با اسلام بايد باشد و اگر مخالف شد، قانونيت ندارد، نميگذارد که اينها هرکاري ميخواهند بکنند، بکنند يک دسته از همان مستبدين، مشروطه خواه شدندو افتادند توي مردم. همان مستبدين بعدها آمدند و مشروطه را قبضه کردند و رساندند به آنجايي که ديديد و ديديم. زمان "ميرزاي شيرازي" هم ميخواستند يک همچو کاري بکنند. مرحوم ميرزا که دخانيات را تحريم فرمود، شياطين افتادند و در بين مردم و به آنجا رساندند که بعضي از اهل علم بعضي از شهرها بالاي منبر - به طوري که نقل ميکنند - قليان کشيد بر ضد حکم مرحوم ميرزا، لکن ميرزا چون قدرتش قدرت فوقالعاده بود، و از اين طرف هم طرفداران او مثل ميرزاي آشتياني قوي بود و قدرتمند، نتوانستند آنجا کاري بکنند. در مشروطه اينطور نبود، در مشروطه هر دو طرف قوي بودند. نجف بعضي علماي درجه اول مخالف بودند، بعضي علماي درجه اول موافق بودند. در ايران هم بين علما همين جور اختلافات را ايجاد کردند و اين، اينطور نبود که خود به خود ايجاد شد، ايجاد کردند در بين آنها. ما بايد از اين تاريخ عبرت بگيريم که مبادا يک وقتي در بين شما آقايان روحانيون، بيفتند اشخاصي، يا در بين مردم وسوسه کنند و خداي نخواسته آن امري که در مشروطه اتفاق افتاد در ايران اتفاق بيفتد. (صحيفه امام، ج18، ص170 و 171)در جنبش مشروطيت همين علما در راس بودند و اصل مشروطيت اساسش از نجف به دست علما و در ايران به دست علما شروع شد و پيش رفت. اين قدري که آنها ميخواستند که مشروطه تحقق پيدا کند و قانون اساسي در کار باشد، شد لکن بعد از آنکه شد، دنبالهاش گرفته نشد. مردم بيطرف بودند، روحانيون هم رفتند هر کس سراغ کار خودش، از آن طرف عمال قدرتهاي خارجي و خصوصا در آن وقت انگلستان در کار بودند که اينها را از صحنه خارج کنند يا به ترور و يا به تبليغات گويندگان و نويسندگان، آنها کوشش کردند به اينکه روحانيون را از دخالت در سياست خارج کنند و سياست را بدهند به دست آنهايي که ميتوانند به قول آنها، يعني فرنگ رفتهها و غرب زدهها و شرق زدهها و کردند آنچه را کردند، يعني اسم مشروطه بود و واقعيت استبداد، آن استبداد تاريک ظلماني، شايد بدتر از (اين) زمان، و حتما بدتر از زمانهاي سابق." (همان، ج15، ص202)...دستهاي اجانب براي اينکه مسلمين و روشنفکران مسلمان را، که نسل جوان ما باشند، از اسلام منحرف کنند، وسوسه کردهاند که اسلام چيزي ندارد؛ اسلام پارهاي احکام حيض و نفاس است... بيگانگان براي مطامع سياسي و اقتصادي که دارند از چند صد سال پيش اساس را تهيه کردهاند؛ و به واسطه اهمالي که در حوزههاي روحانيت شده موفق گشتهاند. کساني در بين ما روحانيون، بودهاند که ندانسته به مقاصد آنها کمک کردهاند تا وضع چنين شده است.گاهي وسوسه ميکنند که احکام اسلام ناقص است. مثلاً آيين دادرسي و قوانين قضايي آن چنان که بايد باشد نيست. به دنبال اين وسوسه و تبليغ، عمال انگليس به دستور ارباب خود اساس مشروطه را به بازي ميگيرند؛ و مردم را نيز (طبق شواهد و اسنادي که در دست است) فريب ميدهند و از ماهيت جنايت سياسي خود غافل ميسازند. وقتي که ميخواستند در اوايل مشروطه قانون بنويسند و قانون اساسي را تدوين کنند، مجموعه حقوقي بلژيکيها را از سفارت بلژيک قرض کردند و چند نفري (که من اينجا نميخواهم اسم ببرم) قانون اساسي را از روي آن نوشتند؛ و نقايص آن را از مجموعههاي حقوقي فرانسه و انگليس به اصطلاح "ترميم" نمودند! و براي گول زدن ملت بعضي از احکام اسلام را ضميمه کردند! اساس قوانين را از آنها اقتباس کردند و به خورد ملت ما دادند. اين مواد قانون اساسي و متمم آن، که مربوط به سلطنت و ولايتعهدي و امثال آن است کجا از اسلام است؟ اينها همه ضد اسلامي است؛ ناقض طرز حکومت و احکام اسلام است. سلطنت و ولايتعهدي همان است که اسلام بر آن خط بطلان کشيده، و بساط آن را در صدر اسلام در ايران و روم شرقي و مصر و يمن برانداخته است. رسول اکرم (ص) در مکاتيب مبارکش که به امپراتور روم شرقي (هراکليوس) و شاه ايران نوشته، آنها را دعوت کرده که از طرز حکومت شاهنشاهي و امپراتوري دست بردارند؛ از اينکه بندگان خدا را وادار به پرستش و اطاعت مطلقه خود کنند دست بردارند؛ و بگذارند مردم خداي يگانه و بيشريک را، که سلطان حقيقي است، بپرستند. سلطنت و ولايتعهدي همان طرز حکومت شوم و باطلي است که حضرت سيد الشهداء(ع) براي جلوگيري از برقراري آن قيام فرمود و شهيد شد. براي اينکه زير بار ولايتعهدي يزيد نرود و سلطنت او را به رسميت نشناسد قيام فرمود، و همه مسلمانان را به قيام دعوت کرد. اينها از اسلام نيست. اسلام سلطنت و ولايتعهدي ندارد. اگر نقص به اين معني باشد، اسلام ناقص است! چنانکه اسلام براي رباخواري و بانکداري توام با رباخواري و براي پياله فروشي و فحشا هم "قانون" و "مقررات" ندارد؛ چون اساساً اينها را حرام کرده است. اين هياتهاي حاکمه دست نشانده استعمار که ميخواهند در بلاد اسلامي چنين کارهايي را رواج بدهند، البته اسلام را ناقص ميبينند؛ و مجبورند براي اين کارها قانونش را از انگليس و فرانسه و بلژيک، و اخيراً از آمريکا وارد کنند! اينکه اسلام مقرراتي براي سر و صورت دادن به اين کارهاي ناروا ندارد از کمالات اسلام است؛ از افتخارات اسلام است. توطئهاي که دولت استعماري انگليس در آغاز مشروطه کرد به دو منظور بود: يکي که در همان موقع فاش شد، اين بود که نفوذ روسيه تزاري را در ايران از بين ببرد. و ديگري همين که با آوردن قوانين غربي احکام اسلام را از ميدان عمل و اجرا خارج کند. (ولايت فقيه، ص 9 تا 13)*تاريخ يک درس عبرت است براي ما. شما وقتي تاريخ مشروطيت را بخوانيد ميبينيد که در مشروطه بعد از اينکه ابتدا پيش رفت، دستهايي آمد و تمام مردم ايران را به دو طبقه تقسيم بندي کرد. نه ايران تنها، از روحانيون بزرگ نجف يک دسته طرفدار مشروطيت، يک دسته دشمن مشروطه، علماي خود ايران يک دسته طرفدار مشروطه، يک دسته مخالف مشروطه*دوران مشروطه را که همه آقايان شنيدهاند يک عدهاي که نميخواستند در اين کشور اسلام قوه داشته باشد و آنها دنبال اين بودند که اينجا را يا به نحوي طرف خودشان بکشانند. آنها جوسازي کردند به طوري که مثل مرحوم آقا شيخ فضلالله که آن وقت يک آدم شاخصي در ايران بود و مورد قبول بود همچون جوسازي کردند که در ميدان علني ايشان را به دار زدند و پاي آن هم کف زدند و اين نقشهاي بود براي اينکه اسلام را منعزل کنند