موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13442

ميزهاي امروز، قضاوت‌هاي فردا

مسئوليت برخلاف آنچه گاهي از ظاهرش پيداست، با نشستن پشت يک ميز آغاز نمي‌شود و با ترک کردن آن نيز پايان نمي‌يابد. مسئوليت از جايي آغاز مي‌شود که تصميم يک انسان زندگي انسان‌هاي ديگري را تحت تأثير قرار مي‌دهد. از همان لحظه هر امضا، هر دستور، هر سکوت و حتي هر سخني که گفته نمي‌شود، مي‌تواند اثري بر زندگي مردم داشته باشد. شايد هيچ‌کس روز نخست مسئوليتش به اين فکر نکند که روزي تاريخ درباره او قضاوت خواهد کرد. در آن روزها معمولاً برنامه‌ها، وعده‌ها، جلسه‌ها و دشواري‌هاي پيش رو آن‌قدر فراوانند که کمتر مجالي براي انديشيدن به فردا باقي مي‌ماند. اما تاريخ صبر مي‌کند. عنوان‌ها را کنار مي‌زند، تشريفات را فراموش مي‌کند و سرانجام از ميان همه آنچه بر ميز يک مسئول گذشته فقط این پرسش را باقي مي‌گذارد «با اختياري که در دستت بود، چه کردي؟»

اين پرسش، پرسش دشواري است. زيرا قدرت ماندني نيست. دولت‌ها تغيير مي‌کنند، مديران جابه‌جا مي‌شوند، حکم‌ها پايان مي‌يابند و ميزهايي که روزي براي رسيدن به آنها رقابت مي‌شد، سرانجام به افراد ديگري سپرده مي‌شوند. آنچه مي‌ماند، نه صندلي است و نه عنوان. آنچه مي‌ماند، اثري است که صاحب آن صندلي بر جامعه گذاشته است. از اين منظر، مسئوليت بيش از آنکه امتياز باشد امانت است. امانتي که صاحبش تنها در برابر قانون پاسخگو نيست، بلکه در برابر وجدان خود و حافظه مردم نيز مسئول است.البته از هيچ مسئولي نمي‌توان انتظار داشت که خطا نکند. اداره يک کشور با پيچيدگي‌هاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، امنيتي و سياسي، عرصه آزمون‌هاي دشوار است. تصميم‌گيري هميشه با اطلاعات کامل و شرايط ايده‌آل انجام نمي‌شود. گاهي تصميمي با نيت درست گرفته مي‌شود اما نتيجه مطلوبي به همراه نمي‌آورد. اما ميان «اشتباه کردن» و «اصرار بر اشتباه» فاصله‌اي بسيار است. شايد مردم حتي بتوانند يک تصميم نادرست را ببخشند، اگر ببينند مسئول آن را پذيرفته، مسئوليتش را بر عهده گرفته و براي اصلاح آن قدم برداشته است. آنچه اعتماد را بيشتر فرسوده مي‌کند خود اشتباه نيست، بلکه زماني است که واقعيت ديده مي‌شود اما به جاي اصلاح، براي توجيه آن تلاش مي‌شود.

مسئول محترم! گاهي براي شناختن حال جامعه، نيازي به گزارش‌هاي قطور نيست. کافي است براي لحظاتي از پشت ميز بلند شويم و به زندگي مردمي نگاه کنيم که تصميم‌هاي ما درباره آنان گرفته مي‌شود. پشت هر عدد، انساني ايستاده است. پشت عدد تورم، خانواده‌اي نشسته است که دخل و خرجش را دوباره محاسبه مي‌کند. پشت آمار اشتغال، جواني ايستاده که درباره آينده خود تصميم مي‌گيرد. پشت يک بخشنامه اداري، ممکن است روزها و ماه‌هاي زندگي يک شهروند قرار گرفته باشد. آمار براي اداره کشور ضروري است، اما انسان را نمي‌توان در جدول‌هاي آماري خلاصه کرد. گاهي يک گفت‌وگوي صادقانه با يک شهروند، از ده‌ها گزارش رسمي بيشتر به ما مي‌آموزد.

اينجاست که تاريخ، آرام و بدون هياهو مي‌تواند آينه‌اي مقابل امروز ما بگيرد. در تاريخ دوره اموي، زياد بن ابيه از چهره‌هاي قدرتمند سياسي و اجرايي بود. او در ساختار حکومت جايگاه مهمي يافت و در اداره بصره و عراق نقش مؤثري بر عهده داشت. فرزند او، عبيدالله بن زياد، نيز بعدها در همان ساختار حکومتي به مقام رسيد و نامش در يکي از تلخ‌ترين فصل‌هاي تاريخ اسلام، يعني حوادث منتهي به واقعه کربلا، ثبت شد. قرار نيست از اين روايت، مقايسه‌اي ساده ميان ديروز و امروز بسازيم. تاريخ اگر قرار باشد فقط وسيله‌اي براي متهم کردن ديگران باشد، از مهم‌ترين کارکرد خود دور مي‌شود. تاريخ آمده است تا ما را به فکر وادارد. عبيدالله بن زياد در خلأ رشد نکرد. او در محيط قدرت بزرگ شد و بعدها خود به يکي از صاحبان قدرت تبديل شد. اين به معناي انتقال مسئوليت انتخاب‌هاي يک انسان به ديگري نيست. هر انسان در برابر انتخاب‌هاي خود مسئول است. اما محيط مديريتي و سياسي، فرهنگ حاکم بر آن و نوع مواجهه صاحبان قدرت با نقد و مردم، بي‌ترديد بر نسل بعد اثر مي‌گذارد.

پس شايد سؤال امروز ما اين نباشد که «چه کسي مقصر بود؟» شايد سؤال مهم‌تر اين باشد که ما براي فرداي مديريت کشور چه فرهنگي مي‌سازيم؟ مديري که امروز در کنار يک مسئول جوان کار مي‌کند، تنها يک دستور اداري به او منتقل نمي‌کند، بلکه شيوه رفتار با مردم، شيوه شنيدن نقد، شيوه مواجهه با اشتباه و حتي شيوه استفاده از قدرت را نيز به او آموزش مي‌دهد. اگر به مدير جوان بياموزيم که منتقد دشمن است، فردا مديري خواهيم داشت که از نقد مي‌ترسد. اگر به او بياموزيم که گزارش خوب از واقعيت مهم‌تر است، فردا مديراني خواهيم داشت که ممکن است بيش از آنکه مسئله را حل کنند نگران خوب به نظر رسيدن آن باشند. و اگر به او بياموزيم که مسئوليت يعني خدمت، پاسخگويي و شنيدن، شايد مديري براي فردا تربيت کنيم که فاصله ميان ميز خود و مردم را کمتر از نسل پيشين بداند.

مسئول محترم! اگر اطراف ميز شما همه با شما موافق هستند، لحظه‌اي مکث کنيد. شايد واقعاً بهترين مدير کشور باشيد و همه با شما هم‌نظر باشند، اما احتمال ديگري هم وجود دارد. شايد صداي مخالفان به شما نمي‌رسد. مخالفت محترمانه دشمني نيست. منتقد، الزاماً مخالف نظام و کشور نيست. کسي که ضعف يک تصميم را يادآوري مي‌کند، الزاماً قصد تضعيف مسئول را ندارد. گاهي صادقانه‌ترين و خيرخواهانه‌ترين جمله‌اي که يک مدير مي‌تواند بشنود، همان جمله‌اي است که شنيدنش خوشايند او نيست. مسئولي که نقد را مي‌شنود کوچک نمي‌شود، برعکس نشان مي‌دهد آن‌قدر به تصميم خود اطمينان دارد که از شنيدن نظر ديگران نمي‌ترسد. پذيرفتن يک خطا نيز شکست نيست. گاهي يک جمله ساده، مي‌تواند نشانه بزرگي يک مدير باشد. «اشتباه کرديم، اصلاحش مي‌کنيم.» مردم چنين صداقتي را مي‌فهمند. مردم از مسئولان انتظار معجزه ندارند. آنها مي‌دانند مشکلات يک کشور در يک شب ساخته نشده و در يک روز نيز برطرف نمي‌شود. اما انتظار دارند دردشان انکار نشود. اگر خانواده‌اي از وضعيت اقتصادي گلايه دارد، شنيدن گلايه‌اش سياه‌نمايي نيست. اگر جواني از آينده خود نگران است، شنيدن نگراني او دشمني نيست. اگر شهروندي از يک تصميم اداري ناراضي است، پاسخ دادن به او تضعيف دستگاه اجرايي نيست. اتفاقاً شايد يکي از نشانه‌هاي قدرت واقعي يک نظام مديريتي آن باشد که آن‌قدر اعتمادبه‌نفس داشته باشد که صداي مردم را حتي وقتي خوشايند نيست، بشنود.

کشورداري فقط ساختن ساختمان و افتتاح پروژه نيست. بخشي از آباداني يک کشور، ساختن اعتماد است. مي‌توان يک جاده را با بتن و آسفالت ساخت، اما راه ميان مردم و مسئولان را تنها با اعتماد مي‌توان ساخت. و اعتماد، با سخنراني ساخته نمي‌شود. با رفتار ساخته مي‌شود. با پاسخ دادن، با شنيدن، با پذيرفتن و با اصلاح کردن.

شايد بد نباشد در کنار همه شاخص‌هاي رسمي ارزيابي مديران، گاهي يک شاخص ساده‌تر را هم از خود بپرسيم. مردم درباره ما چه مي‌گويند؟ نه آنچه در يک جلسه رسمي گفته مي‌شود، نه آنچه در يک گزارش اداري نوشته مي‌شود، بلکه آنچه يک شهروند معمولي، وقتي از درِ يک اداره بيرون مي‌آيد، در دل خود احساس مي‌کند. آيا احساس مي‌کند کسي او را ديده است؟ آيا احساس مي‌کند صدايش شنيده شده است؟ آيا احساس مي‌کند مسئولي در آن سوي ميز، خودش را جدا از زندگي او نمي‌داند؟ اين پرسش‌ها شايد ساده باشند، اما پاسخ آنها مي‌تواند از صدها گزارش رسمي گوياتر باشد.

مسئول محترم! روزي که پشت اين ميز نشسته‌اي، شايد مهم‌ترين روزهاي کارنامه تو باشد، نه به اين دليل که عنوانت بزرگ است، بلکه به اين دليل که هنوز فرصت‌داري چيزي را تغيير دهي. اگر فاصله‌اي ايجاد شده، کمش کني. اگر تصميمي اشتباه بوده، اصلاحش کني. اگر صدايي شنيده نشده، آن را بشنوي. و اگر مديري در مجموعه تو بيش از اندازه از مردم فاصله گرفته، پيش از آنکه فاصله به بي‌اعتمادي تبديل شود، او را متوجه اين حقيقت کني. فردا شايد اين ميز در اختيار فرد ديگري باشد. اما فردا، درباره امروز قضاوت خواهد کرد.تاريخ، همه جزئيات را حفظ نمي‌کند. تاريخ بسياري از جلسه‌ها، نامه‌ها، سخنراني‌ها و وعده‌ها را فراموش مي‌کند، اما گاهي يک رفتار را براي قرن‌ها به خاطر مي‌سپارد. همان‌گونه که نام برخي صاحبان قدرت با عدالت و خدمت گره خورده و نام برخي ديگر با تصميم‌هايي که آثار تلخشان از عمر صاحبانشان بيشتر بوده است. شايد به همين دليل، هر مسئولي بايد گاهي از هياهوي روزمره فاصله بگيرد و يک سؤال ساده از خودش بپرسد. اگر فردا اين ميز را ترک کنم، مردم از من چه چيزي به خاطر خواهند سپرد؟ نه عنوانم را، نه اتاقم را، نه تعداد جلساتم را، بلکه اثري را که از خودم بر جاي گذاشتم.شايد هنوز فرصت باقي است. فرصت براي شنيدن پيش از آنکه گلايه‌ها به سکوت تبديل شوند. فرصت براي اصلاح پيش از آنکه اشتباه به رويه تبديل شود. فرصت براي نزديک شدن پيش از آنکه فاصله، عادي شود. و فرصت براي آنکه قدرت، به جاي آنکه ديواري ميان مسئول و مردم بسازد، پلي براي خدمت به آنان باشد. ميزهاي امروز، دير يا زود، به افراد ديگري سپرده خواهند شد. اما قضاوت فردا، پشت همان ميز باقي خواهد ماند. و چه خوب است روزي که صاحب اين ميز ديگر ما نيستيم، اگر کسي از خود پرسيد «او در دوران مسئوليتش چه کرد؟»، پاسخ فقط چند عنوان و سمت نباشد. پاسخ، زندگي بهتر مردم باشد. آرامش بيشتر يک خانواده باشد. آينده روشن‌تر يک جوان باشد و مهم‌تر از همه، اعتمادي باشد که در روزگار مسئوليت ما ساخته شد و پس از رفتن ما نيز باقي ماند. قدرت مي‌گذرد، ميزها خالي مي‌شوند، عنوان‌ها فراموش مي‌شوند. آنچه مي‌ماند، قضاوت مردمي است که روزي زندگي‌شان را به تصميم‌هاي ما سپرده بودند.

علی جمشیدی