موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13450

قلاده‌هاي طلا و سفره‌هاي خالي!

جعفر بخشي بي‌نياز

ويدئويي از سبک زندگي يک خانوارِ مرفه در فضای مجازی منتشر شده که در آن زنی با وقاحت تمام از هزينه‌ ماهانه 400 ميليون توماني براي نگهداري از يک سگ مي‌گويد. از استخدام مربي اختصاصي و رژيم غذايي آن‌ چناني تا گردنبند طلايي که براي تولد اين سگ به گردن او انداخته شده است. فارغ از اينکه اين اعداد چقدر واقعي يا نمايشي باشند آنچه اهميت دارد صداي بلندِ اين تصوير است. بنابراین، ديگر از شکاف طبقاتي حرف زدن مجاز نيست چون عملاً ما شاهد يک گسل عميقِ اخلاقي و اقتصادي در کشور هستيم که هر روز بيشتر دهان باز مي‌کند. اين گسل فراتر از تفاوت در سبک زندگي که بازتاب‌ دهنده‌ يک فروپاشي در عدالت توزيعي ست که حالا در خيابان‌ها و فضاي مجازي به شکلي تهوع‌ آور و قبيح خودنمايي مي‌کند.

اين تصوير پُتکِ سنگيني ست که بر سرِ طبقه کارگر، بازنشسته و حقوق‌ بگير فرود مي‌آيد که اين روزها براي تأمين يک شانه تخم‌ مرغ و يک کيلو گوشت و حداقل‌هاي زندگي بايد محاسباتِ تلخ و بسيار نااميد کننده‌اي را انجام دهند. مسئله در اين جا اصلاً داشتن سگ يا محبت به حيوانات نيست. بلکه مسئله کاملا اقتصادي ست که چنين فاصله‌ بعيدي را ميان بقاء و فانتزي ايجاد کرده است. وقتي تورمِ مزمن ارزش دستمزدِ کارگر و حقوقِ بازنشسته را همچون موريانه مي‌خورد و دارايي‌هاي اين قشر را به هيچ بدل مي‌کند، در سوي ديگرِ اين ميدان صاحبانِ ملک، ارز و سرمايه‌هاي رانتي، نه‌ تنها از اين تورم آسيب نمي‌بينند بلکه ثروت‌شان در جريانِ همين ناپايداري اقتصادي چندين برابر مي‌شود. اين تضاد، سمي‌‌ترين چيزي ست که مي‌تواند همبستگي اجتماعي را نابود کند. وقتي رشدِ دستمزدها از تورم عقب مي‌ماند و فرصت‌هاي اقتصادي نه براساس تخصص و تلاش بلکه براساس رانت و نزديکي به منابع ثروت توزيع مي‌شود، نتيجه‌اش جامعه‌اي ست که در آن يک گروه براي بقاء و زنده ماندن مي‌جنگند و گروهي ديگر مصرفِ لوکس را به مثابه سلاحي براي تحقيرِ ديگران به نمايش مي‌گذارند.

نمايش آن زنجير طلاي چند ميلياردي در گردن يک سگ درحالي که در چند قدمي همان خانه کودکي براي تحصيل يا سفره‌اي براي نان در فشار است يک نمايشِ مذمومِ طبقاتي ست. اين پيامي ست که مي‌گويد ما در ايران دقيقا در دو دنياي متفاوت زندگي مي‌کنيم. يکي در بالا و در ناز و نعمت و آرامش و رفاه و آسايش و ديگري در ويران‌ شهري پر از نااميدي و سرخورده گي و تحقير و تورم و فقر.

سياست‌‌گذاران بايد بدانند جامعه‌اي که در آن نابرابري از مرزهاي قابل‌ تحمل عبور کرده و به نمايشِ وقاحت‌ بارِ ثروت در ميانه فقرِ مطلق رسيده بر روي گدازه‌هاي آتش حرکت مي‌کند. اين فاصله، فقط در جيب‌ها نيست که اين شکاف در روحِ جامعه کنده شده است و بعيد نيست که روزي اين دو جهانِ موازي چنان به هم برخورد کنند که هيچ مرهمي براي التيام آن پيدا نشود.