نقطه تعادل قدرت و ديپلماسي
قادر باستاني تبريزي
ترامپ هر روز درباره ايران موضع تازهاي ميگيرد، گاهي چنان متناقض که آدم تصور ميکند با فردي روانپريش روبهروست. او ابايي ندارد امروز ادعايي را مطرح کند که ممکن است فردا خلاف آن را بگويد. همين، کار را براي تصميمگيران دشوار ميکند. نه ميتوان هر موضع ترامپ را جدي گرفت و نه ميتوان از کنار آن بياعتنا گذشت. پشت اين مواضع متغير، این تصور پوچ رئيسجمهور آمريکا قرار داردکه ميتواند سرنوشت يک نظام سياسي و البته زندگي 90 ميليون ايراني را تحت تأثير قرار دهد. نه بايد در زمین ترامپ بازي کرد و نه ميتوان از بازي او غافل ماند.
يک روز از مذاکره و توافق ميگويد و روز ديگر از تهديد و حمله. پشت اين تناقضهاي ظاهري، يک منطق نسبتاً روشن وجود داردکه جنگ براي ترامپ، ابزار است. او جنگ را ابزاري براي وادار کردن ايران به پذيرش توافقي ميبيند که بتواند آن را در سياست داخلي آمريکا بهعنوان يک «پيروزي» بفروشد. براي ترامپ، مهم آن استکه بتواند روايت کند فشار حداکثري، تهديد نظامي و اهرمهاي اقتصادي، سرانجام ايران را پاي ميز مذاکره آورده است.
در سياست ترامپ، فشار فزاينده اقتصادي، تحريم، محاصره، تهديد به حمله و مذاکره، حلقههاي بههمپيوسته يک راهبرد واحدند. فشار بايد هزينه مقاومت را بالا ببرد و مذاکره بايد اين فشار را به يک نتيجه سياسي تبديل کند. از همين رو، حتي در اوج تهديدهاي نظامي، راه مذاکره بسته نميشود. مسأله اصلي اما در طرف ايران است. ابزارهاي بازدارندهاي که ما امروز در اختيار داريم، عمدتاً بر منطق مشترک «بالا بردن هزينه جنگ براي طرف مقابل» استوار شده است. تهديد عليه مسيرهاي انرژي، هدف قرار دادن پايگاههاي آمريکا، فعال شدن ظرفيتهاي منطقهاي و ايجاد اختلال در تجارت و انرژي، همگي با اين هدف معنا پيدا ميکنند که آمريکا و متحدانش بدانند حمله به ايران بدون هزينه نخواهد بود.
اين منطق در کوتاهمدت ميتواند بازدارنده باشد، اما يک تناقض اساسي در دل آن نهفته است. هرچه بيشتر بر ابزارهاي افزايش هزينه تکيه کنيم، نگراني ديگران از پيامدهاي قدرت ايران هم بيشتر ميشود. همسايگان ممکن است به جاي آنکه احساس امنيت بيشتري کنند، احساس آسيبپذيري بيشتري داشته باشند. پس آمريکا ميتواند متحدان بيشتري براي مقابله با ايران پيدا کند و کشورهاي منطقه ممکن است بيش از گذشته به تضمينهاي امنيتي واشنگتن وابسته شوند.
اينجاست که «معماي امنيت» شکل ميگيرد. ما براي افزايش امنيت خود، توان بازدارندگيمان را افزايش ميدهيم، اما همين افزايش توان ممکن است در نگاه ديگران، تهديد امنيتي تلقي شود و آنها را به سمت ائتلافهاي امنيتي بيشتر عليه ما سوق دهد. در نتيجه، اقدامي که از نگاه ما دفاعي و بازدارنده است، ميتواند از نگاه ديگران عاملي براي ناامني بيشتر باشد.
کشورهاي منطقه ممکن است با خود بگويند اگر در صورت جنگ، زيرساختهاي ما، صادرات انرژي ما يا امنيت ما در معرض خطر قرار ميگيرد، بايد پيش از وقوع جنگ، امنيت خود را با آمريکا بيشتر گره بزنيم. نتيجه چنين محاسبهاي ميتواند دقيقاً خلاف هدف اوليه ايران باشد. يعني ابزاري که براي دور کردن جنگ طراحي شده، بهتدريج نگراني همسايگان را افزايش دهد و آنان را به سمت ائتلافهاي امنيتي بيشتر با آمريکا سوق دهد.
ايران امروز از يک طرف بايد توان دفاعي و بازدارندگي خود را حفظ کند، چون بدون قدرت، مذاکره ممکن است به تحميل تبديل شود. از طرف ديگر، اگر همه سياست خارجي را بر افزايش هزينه براي طرف مقابل بنا کند، ممکن است اجماع بيشتري عليه خود ايجاد کند، فاصلهاش با کشورهاي منطقه افزايش يابد و حتي برخي دولتهايي که از جنگ استقبال نميکنند، به اين نتيجه برسند که براي امنيت خود بايد در کنار آمريکا قرار بگيرند. پس مسئله، پيدا کردن نقطه تعادل ميان قدرت و ديپلماسي است.
چهار راهبردي که امروز در برابر ايران ديده ميشود ــ فشار اقتصادي، ديپلماسي اجبار، عمليات نظامي و ايجاد اجماع بينالمللي ــ اگرچه ظاهراً ابزارهاي جداگانهاي هستند، در عمل اضلاع يک راهبرد واحد هستند. هدف چنين راهبردي الزاماً اشغال ايران نيست و ميتواند تضعيف ظرفيت تصميمگيري، تشديد اختلافات داخلي، افزايش فشار اقتصادي و بالا بردن هزينه تعامل ديگر کشورها با تهران باشد.
لابد در چنين شرايطي، مهمترين سرمايه ايران، توان تصميمگيري يکپارچه و قدرت ديپلماسي براي بازدارندگي ملي است. ما اگر در شرايط فعلي بتوانيم سريع و دقيق تصميم بگيريم، پيام واحد و روشني به داخل و خارج بدهيم، از منافع ملي خود قاطعانه دفاع کنيم و همزمان راه گفتوگو را باز نگه داريم، دست بالاتري خواهيم داشت. قدرت واقعي درکنار توان ضربه زدن، در توان تصميمگيري، مديريت بحران و تبديل قدرت به يک نتيجه سياسي است. اينها همه اجزاي قدرت ملي هستند.
نکته مهم ديگر اين است که نبايد تصور کنيم تشديد تنش، لزوماً آمريکا را به عقبنشيني وادار ميکند. تجربه همين جنگ نشان داد که ظرفيت دو طرف براي تحمل هزينه يکسان نيست. آمريکا به دلايل مختلف، توان بیشتری براي محدودکردن تلفات و مديريت خسارت دارد. اگر هدف، حفظ منافع ملي و دوري از جنگ فرسايشي است، بايد براي توافقي قابل قبول تلاش کنيم. توافقيکه شايد همه خواستههاي ما را تأمين نکند، اما بيشترين منفعت را با کمترين هزينه براي کشور به همراه داشته باشد.
خطر از جايي شروع ميشود که در منطق صفر و صد گير کنيم بطوری که يا همه خواستههاي ما پذيرفته شود يا مذاکره بيمعنا باشد. سياست با «همه يا هيچ» پيش نميرود. بايد از دل محدوديتها راهي براي تأمين بيشترين منافع پيدا کرد. نظام اسلامي به قدرت بازدارنده نياز دارد، اما قدرت بدون ديپلماسي ميتواند به انزوا برسد و ديپلماسي بدون قدرت هم دوام نميآورد. قدرت بايد هزينه جنگ را بالا ببرد، اما ديپلماسي بايد راه جنگ را ببندد.