موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13416
قصه باغ و سياست انشقاقغلامرضا بني اسديدر سپهر سياست، جايي که منافع ملي در تلاقي‌گاهِ تهديدها و فرصت‌

قصه باغ و سياست انشقاقغلامرضا بني اسديدر سپهر سياست، جايي که منافع ملي در تلاقي‌گاهِ تهديدها و فرصت‌ها تعريف مي‌شود، گاه يک حقيقتِ تلخ از پسِ قرن‌ها تجربه تاريخي بيرون مي‌زند تا بدانيم حکمراني در دنياي پرآشوب امروز، بيش از آنکه به توانِ سخت متکي باشد، به «انسجام دروني» وابسته است. دشمنِ ملک و ملت، نيک مي‌داند که هرچه قدرتِ جمعي ما در ترازوي تقابل فزوني گيرد، امکانِ دست‌اندازيش به «باغِ ايران» کاهش مي‌يابد. از اين‌رو، همان صفحه قديمي را براي هزارمين بار به روزخواني مي‌کند. همان سياست انشقاق ميان مردم. «تفرقه» مي‌شود متنِ اصلي راهبردِ رقيب تا با تقسيمِ توان‌هاي ما، هر يک را به تنهايي به مسلخ بکشاند.حکايتِ دزدِ باغ، مَثَلي است که گويي اين روزها براي ما بازخواني مي‌شود. «روزي دزد به باغي شد اما با سه نفر مواجه گرديد. دزد که ناتواني خود را در برابرِ «سه تن» دريافت، نه از قدرتِ بازو، که از «افسونِ جدايي» مدد جست. شيطانِ تفرقه، با دروغِ «خبرِ خصوصي»، پيوندِ آنان را گسست. يکي را به بهانه‌اي به پشتِ درختان کشاند و در غفلتِ جمعي، به بند کشيد. ديگري را به طمعِ ديدارِ رفيق، پاي‌دار آن فراد برد و آن سومين که تنها ماند، پيش از آنکه فرصتِ تقابل يابد، زيرِ بارِ هجمه‌ متمرکز، از پا درآمد».اين تمثيل، آيينه‌اي تمام‌نما از منطقِ حکمراني مدرن است. دشمن، بيش از آنکه نگرانِ قدرتِ تک‌تکِ نهادها يا گروه‌هاي ما باشد، از «هم‌افزايي» آن‌ها در هراس است. او مي‌داند که اگر اين سه نفر پشتِ به هم داشته باشند، دزدِ باغ را ياراي ايستادگي نيست. اما وقتي تفرقه، ديوارِ بي‌اعتمادي ميانِ ايشان کشيد، هر درختِ تنهايي، به داربستي براي اسارتِ صاحبانِ باغ بدل مي‌شود. ادبياتِ راهبردي ما امروز نيازمندِ بازگشتي به «وحدتِ حداکثري» است. نه از سر انفعال که بر پايه «عقلانيتِ سياسي». تفرقه، دقيقاً همان نقطه‌اي است که «توان‌هاي ما را قسمت مي‌کند» تا در حساب‌رسي نهايي، هر بخش را به آساني کنار بزند. در اين ميان، وظيفه‌ نخبگان و کارگزارانِ حکمراني، افشاي آن «صداي وسوسه‌گر» است که مي‌خواهد در گوشِ هر گروه، نواي انفراد بخواند. واقعيت آن است که ما همه در يک باغِ مشترک نشسته‌ايم. درختانِ اين باغ، ميراثِ مشترکِ همه‌ ماست. اگر دزدِ بدخواه موفق شود يکي را به بند بکشد، دومي و سومي نيز در انتظارِ همان سرنوشت‌هستند. وحدتِ حداکثري «سپرِ انساني» ما در برابرِ ناامني است. پيوندي که اجازه نمي‌دهد هيچ‌کس، با نقشه دشمن، از دايره‌ برادري و هم‌صدايي خارج شود. بايد آموخت که در برابرِ هجومِ بدخواهان، «تنهايي» مرگبارترين وضعيتِ ممکن است. دشمن مي‌خواهد ما را «تکه تکه» کند تا بتواند به راحتي بر «داشته‌هايمان» چيره شود. مي‌خواهد با تبديل اختلاف سليقه به اختلاف، راه را براي خود باز کند. دريغا که «پايدارِ» نورسته در هيجان تصاحب کل باغ هماني را مي‌کند که او مي‌خواهد. و هزار دريغا که صداي بلندي دارد و مي‌خواهد همين پندار خود را به نام واقعيت فاکتور کند.درسي که بايد از سرنوشتِ آن سه نفر گرفت، روشن است. پيش از آنکه دزد، به سراغِ آخرينِ ما بيايد، بايد پيوندهاي گسسته را به هم گره زد. چرا که تنها در سايه‌ «وحدتِ استراتژيک» است که مي‌توان باغ را از گزندِ دزدان و وسوسه شيطانِ تفرقه مصون داشت. حکمراني خردمندانه، يعني بستنِ راه‌هايي که به «انفراد» ختم مي‌شود و ساختنِ سدي از «همبستگي» که در آن، هيچ‌کس براي دفاع از خانه، تنها نمي‌ماند.