موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13453

خشم را تقسيم نکنيم، تدبير کنيم

غلامرضا بني اسدي

هميشه نمي‌شود همه چيز را با يک ترازو سنجيد. بعضي چيزها چندوجهي‌هستند، چندلايه‌اند و اگر بخواهيم فقط با يک معيار درباره‌شان حکم بدهيم، نه حقيقت را درست مي‌بينيم و نه راهي براي حل مسئله پيدا مي‌کنيم. «خشم اجتماعي» يکي از همين پديده‌هاست.

گاهي تا سخن از خشم به ميان مي‌آيد، عده‌اي فوراً سراغ تقسيم‌بندي مي‌روند. خشمِ چه کسي؟ عليه چه کسي؟ براي چه چيزي؟ و بعد هم حکم صادر مي‌کنند که اگر ما برحقيم، خشم ما هم حق است و اگر ديگري بر باطل است، خشم او نيز باطل. امااين سؤال ساده در ميان اين همه داوري گم مي‌شودکه از کجا معلوم ما هميشه در جايگاه حق ايستاده‌ايم؟

آدمي، هرقدر هم خود را محق بداند، معصوم نيست. گروه‌ها و جريان‌ها نيز همين‌طور. ممکن است جايي حق با ما باشد و جايي ديگر، حقيقت در سوي ديگري ايستاده باشد. خطر از آنجا آغاز مي‌شود که «حق» را ملک شخصي خود بدانيم و هرچه را از خود مي‌پسنديم، حق و هرچه را از ديگري مي‌بينيم، باطل بناميم. اما سوي ديگر ماجرا هم روشن است وآن اينکه خشم هميشه حق نيست. گاهي خشم از جايي نادرست برمي‌خيزد. از عدم شناخت، نفرت، تعصب، شايعه، انتقام يا تصويري تحريف‌شده از واقعيت. با اين همه، ناحق بودن خشم به معناي بي‌اثر بودن آن نيست. اينجاست که بايد ميان «حقانيت خشم» و «قدرت خشم» فرق گذاشت. خشم يک واقعيت اجتماعي است. پيش از آنکه بپرسيم صاحب اين خشم محق است يا نه، بايد ببينيم اين خشم از کجا آمده است. چه رنجي پشت آن قرار دارد؟ چه تجربه‌اي آن را ساخته است؟ چه مقدار از آن در جامعه جمع شده؟ و آيا راهي براي بيان و تخليه مسالمت‌آميز آن وجود دارد؟ يک نارضايتي ممکن است با گفت‌وگو حل شود. يک اعتراض ممکن است با پاسخ‌گويي آرام بگيرد. اما وقتي نارضايتي‌هاي کوچک و بزرگ روي هم انباشته مي‌شوند، وقتي بي‌اعتمادي جاي اعتماد را مي‌گيرد و وقتي مردم احساس مي‌کنند صدايشان شنيده نمي‌شود، خشم از يک احساس فردي عبور مي‌کند و به نيرويي اجتماعي تبديل مي‌شود. هرچه اين خشم متراکم‌تر شود، قدرت تخريبش بيشتر مي‌شود، چه حق باشد و چه ناحق. حتي گاه خشم ناحق خطرناک‌تر است. چرا؟ چون ممکن است ديگر خود را به هيچ مرزي مقيد نداند. انسانِ ملتزم به اخلاق، حتي هنگام خشم، براي رفتار خود حد مي‌شناسد، اما وقتي خشم از اخلاق و قانون جدا شود، فاصله ميان اعتراض و انتقام، ميان اعتراض و تخريب، بسيار کوتاه مي‌شود.

يک« اما»ي ديگر هم در ميان است. بايد اعتراض را از خشونت جدا کرد، نارضايتي را از تخريب، و علت اجتماعي را از پيامد امنيتي. هر اعتراضي تهديد نيست و هر خشونتي نيز قابل توجيه با نام اعتراض نيست. سياست عاقلانه، سياستي نيست که فقط بلد باشد خشم ديگران را محکوم کند. سياست عاقلانه آن است که ريشه‌هاي خشم را ببيند و اجازه ندهد نارضايتي به کينه و کينه به ويراني تبديل شود. جامعه براي نفس کشيدن، به راه‌هاي قانوني و مسالمت‌آميز بيان نارضايتي- البته در زمان مناسب- نياز دارد. اعتماد، پاسخ‌گويي، عدالت، شفافيت و امکان اصلاح، فقط مفاهيم سياسي نيستند، راه‌هاي کاهش تراکم خشمند. خشم را نمي‌شود با« حُکم» از ميان برد. نمي‌شود گفت چون اين خشم حق نيست، پس نبايد وجود داشته باشد. واقعيت اجتماعي با حکم ما تغيير نمي‌کند. بايد آن را ديد، شناخت و برايش راهي انساني و مدني پيدا کرد. آخر سخن اينکه خشم را نه بايد تقديس کرد و نه تحقير، بايد فهميد. چون جامعه‌اي که خشم خود را راهي براي شنيده‌شدن نيابد، ممکن است روزي ويراني را به جاي گفت‌وگو بنشاند. و هنر سياست، پيش از آنکه تعيين کند کدام خشم حق است و کدام باطل، اين است که نگذارد خشم آن‌قدر متراکم شود که جامعه، راه ديگري جز فرياد و ويراني پيش روي خود نبيند.