دنيا عقيم است، مانند علي بزايد
مکتب عشق علي(ع) مکتب عجيبي است... عدي پسر حاتم است همين حاتم طائي معروف در جنگ صفين در رکاب علي عليهالسلام بود سه تن از پسرانش به نام طرفه، طريف، طارف هر سه در رکاب حضرت علي(ع) کشته شدند. قضايا گذشت علي عليهالسلام شهيد شد حکومت بر معاويه استقرار پيدا کرد بعد از سالها يک جايي برخوردي ميان عدي و معاويه شد معاويه فکر کرد عدي دوست قديم علي(ع) را وادار کند که عليه علي(ع) حرف بزند. يکدفعه به او رو کرد گفت: عدي! أين الطرفات؟ پسرانت طرفه و طريف و طارف چه شدند؟
ميخواهد موضوع را رو کند بلکه اين آدم پسر کشته که سه جوان را در رکاب علي(ع) کشته داده است يک حرفي بگويد عليه علي(ع). عدي هم با کمال استحکام گفت: هر سه آنها در صفين در رکاب علي(ع) آنگاه که با تو ميجنگيديم و جهاد ميکرديم شهيد شدند.
گفت عدي متأسفانه بايد بگويم که علي(ع) درباره تو انصاف نداد حسن و حسينش زنده ماندند ولي پسران تو کشته شدند.
گفت: معاويه! من عکس قضيه را بايد بگويم به خدا قسم که من درباره علي(ع) انصاف ندادم براي اينکه حالا بايد علي(ع) زير خاک باشد و من زنده باشم.
گفت: «کان والله بعيد المدي شديد القوي» يک مردي بود خیلي عميق، عميق، عميق. خيلي آن دور دورها را ميديد. مردي بود نيرومند با شخصيت، قاطع، مصمم. «تتفجر الحکمه من جوانبه، ولاعلم من نواحيه». سخن که ميگفت علم و حکمت از او جاري ميشد. مثل يک چشمه فياضي که آب از او بجوشد علم و حکمت از او ميجوشيد. گفت: معاويه! وقتي علی با ما مينشست با اينکه رئيس ما بود، امام ما بود حاکم ما بود مثل يکي از ما بود. کوچکترين امتيازي براي خودش نسبت به ما قائل نميشد هرکس نگاه ميکرد نميفهمید که او امير است و ما مأمور، او حاکم است و ما محکوم. در عين حال خداوند تبارک و تعالي يک هيبتي از اين مرد مهربان در دل ما قرار داده بود. او براي خودش حشمتي قائل نميشد ولي ما نميتوانستيم براي او حشمت قائل نشويم. گفت: معاويه! علی دوست فقرا بود. «يتحبب الي المساکين» يک فقيري که ميديد چنان مهرباني ميکرد با او عشقش، آرزويش اين بود افتادهاي را پيدا کند بيچارهاي را پيدا کند مرهمي به جراحت دل او بگذارد. معاويه! درباره عبادتش من به تو بگويم در يکي از شبهاي تاريک من او را در محراب عبادت ديدم تنها، او بود و خداي خودش ديدم دست به اين محاسن مبارکش گرفته است و مثل مارگزيدهها به خود ميپيچد ميگويد آه آه واي واي واي اگر من در پيشگاه خداي خودم مقصر باشم و مستحق عذاب پروردگار خودم باشم. بعد ديديم ميگويد «يا دنيا عرّي غيري» اي زرد و سفيد دنيا! اي زينتهاي دنيا! برويد غيرعلي(ع) را فريب بدهيد علي(ع) شما را سه طلاقه کرده است رجوع هم ديگر در کار نيست.
اين معاويه سنگدل اين دشمن «الد الخصام» يک وقت ديدند سرش پايين افتاد ديدند اشکهاي همين معاويه روي ريشش جاري شد اشک ريخت... بعد با همين آستينش اشکهايش را پاک کرد گفت راست ميگويي عدي به خدا قسم ابوالحسن(ع) همين بود که تو ميگويي ديگر روزگار عقيم است نازاست که مانند علي بن ابيطالب(ع) بزايد...
استاد شهید مرتضي مطهري